تبعید...

خداوندا...!

در این تبعید گرفتارم ...

اسیرم ، بی قرارم ...

نه هوایی وجود دارد ، نه کور سوی امیدی...

مرا به سرزمین خفتگان تبعید کرده اند ...

آنها که حالم را می بینند

و تنها ...

از پشت شیشه برایم

دستی تکان می دهند ...

 

خداوندا...!

می شود این روز ها را تمام کنیم؟

لطفاً........

خواب خوش

خوابم می آید...
بگذارید کمی ، چشمان من گرم شوند...
بگذارید کمی مانند مردگان ، نبودن را حس کنم.
بگذارید در خواب خود غوطه ور شوم
بگذارید با همین رویای شیرین، کمی زندگی کنم
بگذارید او مثل همین خواب قشنگ
همیشه درآغوش من باشد
بگذارید ، بگذریم ...
هنوز خواب از سرم نپریده است ...


.
.
.

+پ . ن :

برای آدمهایی که از دنیا فقط دویدن رو یاد گرفتن و خوابیدن

شبتان خوش ، آدمهای خوش خواب و خوش خیال

++ کاش یه روز بیدار بشیم ...

عاشقانه ...

در من عاشقانه هایی جوانه زده اند ،

از جنس لطیف ابریشم

پیله ای تنیده فلک ،

بر تمام بی دست و پایی های من

این روزها دستهایم ، بال بال میزند انگار

شوق پرواز بر سرم دارم

و بیقرار لحظه ی زیبای هم آغوشی ام انگار

ای کاش به سر انجام برسد این شعر

که ابیات دگر را نای نوشتنم نمانده

و...

باقی طلب معشوقه ی من

تا ببینیم چه پیش آید از این پس ...

 

طلوع تو ...

ستاره هایی که میدرخشند ،

شب را بی نهایت زیبا می کنند ،

امّا...
طلوع تو ،

چیز دیگریست خورشید من ...

 

برای خاص ترین انسان زندگی اَم ....

 این روز ها...
 اردیبهشت من،
 با شکوفه های بودنت چه زیبا شده ،
 بانوی لحظه های من ...

 این روزها چه غزل نابی
 ورد زبان قناری ها شده
 همه انگار
 نام "تــــــــــــــــــو" را می خوانند

آرامِ ، آرام
زندگی چه آرام است
با آرامش لحظه هایم ...


خدایا بخاطر این آرامش ممنونت.