حرفهای پیر مرد ...
این حرفی بود که دیروز از پیرمردی که با حسرتی عجیب
با خدایش حرف میزد شنیدم .
چون به دلم نشست گفتم اینجا بنویسم ...
با خودم گفتم ماچه حسرتایی تو دلمون مونده ، اون چه حسرتی ...

ما هر کس که از او روی بدیدیم ، خریدیم
بیچاره بُدیم ، ورنه خریدار رخ و روی نبودیماین همه روباه صفتان ، با رخ نیکو و جمال
پرده به پرده رخ عیان کرده و صد بار شنیدیمآن کس که پس پرده عیان است چه زیباست
چه بسیار طلب شد که بینیم ، و ندیدیمجمالش که هویداست ، کوری ز دل ماست
زندگی رفت و تجارت نشد و ما نرسیدیمای وای از این دل که همه سهم دگر هاست
مُردیم ولی ، باز ندیدیم که ندیدیم که ندیدیم








