تقدیم به بانوی مهربان زندگیم ...

قصه ی شمس و مولانا به من آموخت :
هرگز انسان بلوغ نمی یابد مگر به داشتن یک همراه و همدم
شاخه ای جوانه نمیزند و شکوفه ای ، شکوفا نمیشود، مگر به پشتوانه ساقه ای تنومند و قوی ...
ساقه ای تنومند و قوی نمی شود ، مگر به همت ریشه های فرو رفته در دل خال ...
و ریشه ای زنده نمیماند مگر به ، قیمت یک جرعه آب حیات..
و آب حیات تمام هستش به بودنش است ...
مثل تو ...
که تمام خواستنت بخاطر بودنت هست و بس ...
و منتهای دلیلم از بودنت،اصل حضورت

بانوی من ...
آب حیات...
همیشه بمان  ...
جاری باش در تن تبدار و ترک خورده ی این دشت زندگی...
>>>>>>>>>>>>>>>>

صبحت بخیر

صبح چه طراوتی دارد ...
وقتی که قرار است ، آغازش سلامی به بهترینها باشد ...

صبح چه لطافتی دارد ...
وقتی که قرار است ، ترنم علیک سلام بپیچد در فضای تو ...

صبح چه امید آفرین است ...
وقتی که صدای هم نفسی باران ، پشت شیشه ی پنجره غوغا کرده ...

صبح چه شیرین است ...
وقتی که طعم مهربانی ، گلوگیر غم و اندوه و تنهایی می شود...

و صبح چه با «صبحت بخیر دوست خوبم» زیبا می شود ...

محمد رضا . د - امروز22مرداد94

دل تنگ بوی یاس...

آب از سرم گذشت
وقتی که دیدمت
در این فضای سرد
از بوته چیدمت

یادم نرفته که
در اوج غصه آمدی
نادیده من تو را
با جان خریدمت

هر روز صبح دیشب است
دیشب که خوش گذشت
چون ، ماه هر شبم
بازم به خواب دیدمت

بعد نماز صبح ، خوابم نبرده است
تعقیب هر نماز ، ذکرم به جان تو
بانگ اذان صبح ، حَیِّ عَلی الوَفا
از زوزه ی نسیم بازم شنیدمت

دل تنگ بوی یاس ، من آخراحساس
بازم سلام صبح ، بر روی ماه تو
دل را صفا دادی از مهر لبخندت
دل یاد  مستی  کرد ، ای گل ز بوئیدنت


م.ر.د - 94/5/10 - 7:41 صبح

سلام ....

سرد است ،
              نگاه افسرده برگهای تاول زده
              از گرمای چشم تو ...
گرم است ،
              لبان یخ زده ی فنجان قهوه
              از بهت بی فرجام خشم تو ...
و هنوز بر تن در احتضار خفته من ،
سوره یا سین چقدر می چسبد ...
و سلامی که قحطی زده ی ، یک علیک توست ...
سلاااااااااااااام
واقعی ترین اتفاق دنیای مجازی من ....