تقدیم به بانوی مهربان زندگیم ...
قصه ی شمس و مولانا به من آموخت :
هرگز انسان بلوغ نمی یابد مگر به داشتن یک همراه و همدم
شاخه ای جوانه نمیزند و شکوفه ای ، شکوفا نمیشود، مگر به پشتوانه ساقه ای تنومند و قوی ...
ساقه ای تنومند و قوی نمی شود ، مگر به همت ریشه های فرو رفته در دل خال ...
و ریشه ای زنده نمیماند مگر به ، قیمت یک جرعه آب حیات..
و آب حیات تمام هستش به بودنش است ...
مثل تو ...
که تمام خواستنت بخاطر بودنت هست و بس ...
و منتهای دلیلم از بودنت،اصل حضورت
بانوی من ...
آب حیات...
همیشه بمان ...
جاری باش در تن تبدار و ترک خورده ی این دشت زندگی...
>>>>>>>>>>>>>>>>
هرگز انسان بلوغ نمی یابد مگر به داشتن یک همراه و همدم
شاخه ای جوانه نمیزند و شکوفه ای ، شکوفا نمیشود، مگر به پشتوانه ساقه ای تنومند و قوی ...
ساقه ای تنومند و قوی نمی شود ، مگر به همت ریشه های فرو رفته در دل خال ...
و ریشه ای زنده نمیماند مگر به ، قیمت یک جرعه آب حیات..
و آب حیات تمام هستش به بودنش است ...
مثل تو ...
که تمام خواستنت بخاطر بودنت هست و بس ...
و منتهای دلیلم از بودنت،اصل حضورت
بانوی من ...
آب حیات...
همیشه بمان ...
جاری باش در تن تبدار و ترک خورده ی این دشت زندگی...
>>>>>>>>>>>>>>>>
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۴ ساعت 8:19 توسط دلداده
|
